با خنده پاي اهل جفا مي خورد زمين ساقي ميان علقمه تا مي خورد زمين
کارش تمام مي شود آن کس که عاقبت سرلشگرش کنار لوا مي خورد زمين
بايد که دختران حرم گريه سر دهند وقتي عمو به دست قضا مي خورد زمين
چيزي نمي کشد که عدو حمله مي کند آن لحظه هر کسي به جفا مي خورد زمين
سر نيزه هاي لشگريان مي رود هوا شاه غريب کرب و بلا مي خورد زمين
طفلي سه ساله بين تکاپوي نيزه ها با ضربه هاي سخت عصا مي خورد زمين
يک خواهري محجّبه بالاي تپّه اي تا مي دود به سمت اخا مي خورد زمين
***
افتادي از بلندي و آقا سرت شکست ته مانده هاي زخمي بال وپرت شکست
وقتي عمود آمد وشقّ القمر که شد تير کمان ميان دو چشم ترت شکست
با نيزه هاي لشگريان زير و رو شدي در زير نيزه ها به خدا پيکرت شکست
در لحظه اي که تا شدي و دست وپا زدي سقا کنار خيمه قد خواهرت شکست
بر روي پاي فاطمه گفتي بيا اخا بنگر به نيزه اي کمر لشگرت شکست
يک يا حسين گفتي و زينب دلش گرفت آن لحظه عاقبت نفس آخرت شکست
برچسب:
نویسنده: آرتمیس پورعلی